فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

372

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

خَلَطَ - - خَلْطاً الشيءَ بالشيء : آن چيز را پيوست چيزى كرد و با هم آميخت . خَلَّطَ - تَخْلِيطاً الشيءَ بالشيءِ : چيزى را با چيزى آميخت و مخلوط كرد ، - المريضُ : بيمار ناپرهيزى غذائى كرد ، - فى الشيءِ : آن چيز را فاسد كرد ، - فى الكلامِ : در سخنان خود هذيان گفت . الخَلْط - آنكه در مردم درآيد و به آنها تملَّق گويد . الخِلْط - احمق ، تير و كمان كج و معوج ، - ج اخْلَاط : هر چه كه با چيزى آميخته شده باشد . الخَلِط - احمق . الخُلْطَة - شركت . خَلَعَ - - خَلْعاً الشيءَ : آن چيز را بر كند يا خلع كرد ، - كَتِفَهُ او وَرِكَهُ : كتف ياران او را كشيد ، - القائِدَ : فرمانده را از مقام خود بر كنار كرد ، - هُ من العَرْشِ : او را از تخت پادشاهى عزل كرد ، - العِذَارَ : حيا را كنار گذارد و سوار هوا و هوس شد ، - الدابَّةَ : ستور را از بند رها كرد ، - الشجَرُ : برگ درخت فرو افتاد ، درخت برگ نو درآورد ، - عليه ثوباً : جامه را بر او پوشانيد و پاداش داد ، - خَلْعاً و خُلْعاً امْرأته : همسر خود را در برابر گرفتن مالى طلاق داد ، - ابْنَهُ : پسر خود را به فرزندى قبول نكرد و دور كرد . خَلُعَ - - خَلَاعَةً : بدنبال هوا و هوس رفت ، سبك شد ، و در زبان متداول به معناى عقل خود را از دست داد ، مىباشد . خَلَّعَ - تَخْلِيعاً هُ : آن چيز را باز و تفكيك كرد . الخَلْع - مص ؛ « خَلْعُ الأَسْنانِ » : كشيدن دندانها . الخُلْعَة - بهترين و برگزيده‌ى مال ، ناتوانى . الخِلْعَة - هر جامه‌اى را كه از خود درآورى ، جامه‌اى كه پاداش داده شود ، برگزيده‌ى مال . خَلَفَ - - خِلَافَةً و خِلِّيفَى هُ : جانشين او شد ، - هُ رَبُّه فى قَومهِ : خدايش او را در قوم خود خليفه و حاكم كرد ، - الرجُلَ : آن مرد را جانشين خود كرد ، - خَلَفاً و خِلْفَةً تِ الفَاكِهةُ بعضُها بَعْضاً : ميوه‌ها بدنبال هم و هر يك جاى ميوه‌ى قبلى آمدند ، - خَلَافَةً و خُلُوفاً الغُلامُ : آن جوان نادان شد ، - عن خُلُق ابيه : از اخلاق پدرش دور و متغير شد ، - خُلُوفاً و خُلُوفَةً فَمُ الصَّائِم : دهان روزه‌دار بدبو شد ، - الطَّعَامُ : مزه يا بوى غذا تغيير كرد ، - خَلْفاً اباهُ : جانشين پدرش شد ، - فلاناً : فلانى را جانشين خود كرد ، از پشت او را گرفت ، - عن اصْحَابِهِ : از ياران خود عقب افتاد و تأخير كرد ، - البَيتَ : در پشت خانه‌ى خود ستونى بنا كرد ، - الرجُلُ : آن مرد پناه خواست ، - الثوبَ : جامه را اصلاح كرد . خَلِفَ - - خَلَفاً : جانشين شد ، - تِ النّاقةُ : ماده شتر آبستن شد . خَلَّفَ - تَخْلِيفاً هُ : او را جانشين خود كرد ، - الشيءَ : آن چيز را پشت سر خود رها كرد ، آن چيز را به تأخير انداخت . الخُلْف - خلاف وعده ، خلاف فرض . الخَلْف - مص ، پشت ، عقب . اين واژه ضد ( قُدّام ) است و معمولا ظرف مكان است و گاهى اسم است براى جهت عقب ؛ مِن خَلْفُ « از جهت پشت و عقب ، - ج خُلوف : قرن پس از قرن ؛ « هؤلاءِ خَلْفُ سَوْءٍ » اينها افرادى هستند كه به افراد بيشترى پيوستند ، آنكه در او خيرى نباشد سخن ناهنجار ، كوتاهترين استخوان پهلو ، تيشه‌ى بزرگ ، لب تيشه . الخِلْف - ج أَخْلَاف و خِلْفَة : مختلف ، گوناگون ، نوك پستان ماده شتر ، آنچه از گياه كه در تابستان رويد . الخَلَف - فرزند ، فرزند نيكو و صالح ، نسل و تبار ، آنچه را كه جاى چيزى قرار دهند ، عوض و بدل . الخِلْفَانِ - دو چيز مخالف در وصفى ؛ « لهُ وَلَدانِ خِلْفانِ » : دو فرزند مغاير با هم دارد مثلًا يكى عاقل و ديگرى نادان و يا يكى قد بلند و ديگرى كوتاه ؛ « ولدت الناقةُ خِلْفَينِ » : ماده شتر يكسال نر زائيد و سال ديگر ماده ؛ « ذات الخِلْفَيْنِ » : كلنگ دو سر . الخُلْفَة - مخالفت ، آخرين مزه‌ى غذا ، حماقت ، عيب و نقص . الخَلْفَة - بىاشتهائى به غذا در اثر بيمارى . الخِلْفَة - مخالفت ، مختلف ، رفت و آمد ، آنچه كه بازماند يا پيروى كند ، آنچه كه بر پشت سواره آويخته باشد ، وصله‌ى جامه . خَلَقَ - - خَلْقاً و خَلْقَةً هُ : او را آفريد ، از عدم به وجود آورد ، - الكذبَ : دروغ آفريد ، - الشيءَ : آن چيز را ساخت ، نرم كرد ، صاف كرد ، - الأَديم : چرم را قبل از بريدن اندازه‌گيرى كرد . خَلِقَ - - خَلَقاً : هموار شد ، نرم شد ، - خُلُوقَةً و خَلَقاً الثوبُ : جامه كهنه شد . خَلُقَ - - خَلَاقَةً الغلامُ : آن جوان زيبا اندام شد ، - الشيءُ له : آن چيز براى او زيبنده شد ، - خُلُوقاً و خُلُوقَةً و خَلَاقَةً : هموار شد ، نرم شد ، - خُلُوقَةً و خَلَقاً الثوبُ : جامه كهنه شد . خَلَّقَ - تَخْلِيقاً القِدْحَ : تير قمار را صاف كرد ، - العودَ : چوب را راست و استوار كرد ، - هُ : او را با عطر زعفران خوشبو كرد . الخُلْق - ج أَخْلَاق : خوى ، طبع ؛ « سَيِّىُ الخُلْقِ » : بد اخلاق ؛ « سُوءُ الخُلْق » : بد اخلاقى ، « سَهْلُ الخُلْقِ » : نرم خوى و خوش طبع ؛ « ضَيِّقُ الخُلْقِ » : كم طاقت ، كم صبر ، اخلاق ، عادت ، مروت ؛ « سُمُوُّ الأَخْلاقِ » : عزت نفس ، خوش خلقى و بزرگمنشى ؛ « عِلْمُ الأَخْلاقِ » : علم اخلاق ؛ « شُرطة الأَخْلاقِ » : پليس ناظر بر اخلاق و آداب عمومى . الخَلْق - مص ، مردم ، انسانها ، فِطرت ، خوى طبيعى . الخُلُق - ج أَخْلَاق : مترادف ( الخُلْق ) است . الخَلَق - ج أَخْلَاق و خُلْقَان : كهنه و فرسوده . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار